سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
از بخیل در شگفتم ، به فقرى مى‏شتابد که از آن گریزان است و توانگریى از دستش مى‏رود که آن را خواهان است ، پس در این جهان چون درویشان زید ، و در آن جهان چون توانگران حساب پس دهد ، و از متکبّرى در شگفتم که دیروز نطفه بود و فردا مردار است ، و از کسى در شگفتم که در خدا شک مى‏کند و آفریده‏هاى خدا پیش چشمش آشکار است ، و از کسى در شگفتم که مردن را از یاد برده و مردگان در دیده‏اش پدیدار ، و از کسى در شگفتم که زنده شدن آن جهان را نمى‏پذیرد ، و زنده شدن بار نخستین را مى‏بیند ، و در شگفتم از آن که به آبادانى ناپایدار مى‏پردازد و خانه جاودانه را رها مى‏سازد . [نهج البلاغه]

سفره ی اذون

اتاق تزیین شده بود! هر دو نشسته بودند! دختر روی مبل و پسر روی فرش!
شاید به فردا فکر می کردند که قرار بود در آن اتاق کوچک، خطبه ی عقدشان خوانده شود!
- بعد از مراسم، تا کی اینجا می مونین؟
-
ان شالله روز بعد همراه خانواده بر می گردم شهر خودمون!
- انشالله.

پنج روز از مراسم عقد گذشته بود. دختر و پسر نشسته بودند داخل همان اتاق و به حرفهای آن روز می خندیدند... از اولین دیدارشان بیش از چهل روز نگذشته بود، اما انگار قرنیست که هم را می شناسند!

یک جمله چطور می تواند دو نفر را اینقدر بهم نزدیک کند که نبودنش عذاب می شود برای آنکه هست! آنهم دو نفری که...
گاهی چه زود وابسته می شویم!

راستی چند بار از این بله ها به او گفتیم و زود تر از آنکه امضایمان خشک شود، انکارش کردیم؟! چند بار؟! مگر نه آنکه با او آشناتریم از همه عالم؟! فکرم درد گرفت! اشکال کار کجاست؟ چه نفسیست این من؟ تا کی مرا به هرجا که دانی، خواهی برد؟ نمی خواهم!!!!
التماس دعا و یا حق




موذن ::: شنبه 86/5/27::: ساعت 2:20 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 5


بازدید دیروز: 27


کل بازدید :180851
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
موذن
سلام. موذن منم. یه نسل سومی معمولی! اذان می گم اما فقط وقتی که می خوام خودم نماز بخونم. متولد 62 ام. نوشته هام حرف چشمامه و دلم! قصه ی همین دور و براست!
 
 
>>لینک دوستان<<
 
>>لوگوی دوستان<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<