سفارش تبلیغ
صبا
کسى را که چهار چیز دادند از چهار چیز محروم نباشد : آن را که دعا دادند از پذیرفته‏شدن محروم نماند ، و آن را که توبه روزى کردند ، از قبول گردیدن ، و آن را که آمرزش خواستن نصیب شد ، از بخشوده گردیدن ، و آن را که سپاس عطا شد از فزوده گشتن . و گواه این جمله کتاب خداست که در باره دعاست « مرا بخوانید تا بپذیرم . » و در آمرزش خواستن گفته است : « آن که کارى زشت کند یا بر خود ستم کند سپس از خدا آمرزش خواهد ، خدا را بخشنده و مهربان مى‏یابد . » و در باره سپاس گفته است : « اگر سپاس گفتید براى شما مى‏افزاییم . » و در توبت گفته است : « بازگشت به خدا براى کسانى است که از نادانى کار زشت مى‏کنند ، سپس زود باز مى‏گردند ، خدا بر اینان مى‏بخشاید و خدا دانا و حکیم است . » [نهج البلاغه]

سفره ی اذون

بعد از فوت بابابزرگ زیاد تنهاش نمی ذاشتیم! خیلی شبا من پیشش می خوابیدم! بخصوص تو ماه رمضون که هیچ شبی تنها نبود! اما بعد از اون دیگه نرفتم!اونقدر نرفته بودم که یادم رفته بود صبح به صبح خواباشو برا کی تعریف می کنه؟ یادم رفته بود حالا که من نیستم اون دل کوچیکش با کی صحبت می کنه! می دونستم که بابا یعنی تنها باقی مانده ی زندگیشو ناراحت نمی کنه!! اما خب!! پس با اون خواب ها؟!!!

اون روز صبح جمعه که رفتیم خونه ش! نشستم، بعد از احوالپرسی با بقیه، گفت بیا اینجا ببینم این چه خوابی بود که دیدم؟!! یه کم جا خوردم! رفتم پیشش، دستامو گرفت و گفت بیا اینجا بشین! : دیشب خانم حاج آقا ... اومد اینجا، تو هم بودی، بهت گفت می خواستی بری کربلا اما من دارم به جات می رم! بعد که اون رفت حاج خانم... اومد، اون هم گفت که مهدیه قرار بوده بره کربلا اما من دارم می رم به جای اون! بعد دیگه بابابزرگت اومد:..( اصولا وقتی بابابزرگ میاد تو خوابش همه چی از اون به بعد مختص بابابزرگ می شه و غیر از اون دیگه حواسش به هیچکی نیست!)

بدجور حالمو گرفت؛ می گفت: قراره بری کربلا؟ جریان چیه؟ (آخه قول داده بودم بهش که با هم بریم!)

هنوز هاج و واج خواب هایی بودم که تعریف کرده بود برام! اون رفت دنبال کارش و من تموم اون روز و البته روزهای بعد درگیر این بودم که چرا برات نداده رو ازم گرفتن! دلم شکست! اما خوشحال بودم! یه ذوق کوچولو ته دلم داشتم به خاطر اینکه مطمئن شدم خدا اون التماسا رو بابت برات کربلا شنیده! خواسته بده بهم! اما شاید من کاری کردم که نشونش دادم ارزششو ندارم! شاید ...

نمی دونم! اگرچه ازم گرفتن! اما یواشکی می گم! به خدا هم نگین! کلی بابتش ذوق کردم!!

خدایا هر چه کردم غلط کردم! دوباره بهم بده. این بار جون خودم پسش نمی دم! می بینی حالا!!!!




موذن ::: سه شنبه 85/11/3::: ساعت 10:35 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 3


بازدید دیروز: 9


کل بازدید :218894
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
موذن
سلام. موذن منم. یه نسل سومی معمولی! اذان می گم اما فقط وقتی که می خوام خودم نماز بخونم. متولد 62 ام. نوشته هام حرف چشمامه و دلم! قصه ی همین دور و براست!
 
 
>>لینک دوستان<<
 
>>لوگوی دوستان<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<